پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

پارسا و مهرسا

اولین کلاس...

بالاخره انقدر تو خونه مدرسه بازی کردم تا به یک کلاس واقعی رفتم البته دو جلسه اول فقط نیم ساعت نشستم سر کلاس اما جلسه های بعد کامل نشستم و حتی از جلسه سوم مامانم هم رفت و من کل یک ساعت و نیم را تنها در کلاس ماندم تو کلاس ما کارهای مختلفی انجام میدیم کار با گل سفال  رنگ امیزی با گواش  استفاده از پارچه رنگ کردن اسباب بازی هامون و کار با سنگ ریزه و کارهای دیگه که تو جلسه های دیگه میخوایم انجام بدیم اینم یک نمونه از کارهای من دیگه کم کم دارم یک پا هنرمند میشم ...
27 ارديبهشت 1393

ده ماهگی

در پایان ده ماهگی میتوانم کمی چهار دست و پا بروم دستم را به وسایل مثل مبل و میز و تخت  و رورئک بگیرم و بایستم و در همین حال کمی راه بروم هنوز همان ٦ دندان را دارم موهای پشت سرم کمی فر خورده اند و خودم هم همه چی میخورم یعنی از غذای سفره خانواده ام خیلی بیشتر از غذای مخصوص خودم خوشم میاید اما چیزهایی که خیلی دوست دارم کیک و شیرینی و سرلاک و دنت هستند که وقتی میخورم از شدت خوشحالی خنده ام میگیرد وزنم هم در پایان این ماه ١١ کیلو ٤٧٠ گرم و قدم هم ٧٤.٥ بود ...
1 ارديبهشت 1393

قشم

برای چهارمین بار رفتم قشم البته خواهرم اولین بارش بود که میومد قشم امسال خیلی به من خوش گذشت مهترین دلیلش هم این بود که من میتونستم برم استخر اما تفریحات امسال من در قشم قایق سوار شدیم  و رفتیم جزیره هنگام و دلفینها رو دیدیم البته خواهرم که در کل مسیر قشم تا هنگام و برگشت و موقع تماشای دلفینها خواب بود اما من تونستم به ماهی ها کیک بدم امسال هم رفتیم کروکودیلها را دیدیم و تنها سوال من در مورد این حیوانها این بود که  چرا رو سایلنتن! یک کار مهمه دیگه که امسال تونستم انجام بدم این بود که دوبار رفتم کارخونه که محل کار بابا هستش و کلاه ایمنی هم سرم کردم اما به دلیل مسایل امنیتی عکس ندارم! کمی بیلیارد کمی پین...
25 فروردين 1393

نوروز 93

اولین عید خانواده چهار نفری ما خواهرم اولین عید هست که کنار و من و مامان و بابایی هست و منم چهارمین عید هست که در کنار سفره هت سین میشینم تخم مرغها رو هم خودم رنگ کردم با همین دستهام و مامانم فکر میکنه به روزی که حتی نمیتونستم کنار سفره هفت سین بشینم و حالا خودم تخم مرغهاش رو رنگ کردم اولین عیدم که مشهد بودیم سال ٩٠   ...
2 فروردين 1393

نه ماهگی

در آخرین روز نه ماهگی با یکم تب از خواب بیدار شدم در حالی که فقط سه روز مانده بود به پایان سال اما خدا رو شکر بعد از دو روز تب حالم خوب شد خانم دکتر گفت احتمال زیاد برای دندونهاش هست آخه الان ٦ تا دندون دارم و مامانم منتظر تا دو تا دندون دیگه در بیارم الان هم فقط میتونم سینه خیز برم و  کار جدیدی که یاد /رفتم اینه که دستم رو میگیرم به کشوی اسباب بازیهام و تا کمر میتونم بلند شم و سریع میافتم همین! در پایان نه ماهگی وزنم ١٠کیلو ٩٠٠ بود و قدم ٧٣ و همچنان دوست دارم مامانم یا بابام بغلم کنن و منو راه ببرن ...
2 فروردين 1393

دستها ی من

دست بر رو پا بی هدف فقط برای مدیتیشن! دست به شصت دست بر دهان و فقط دست که مامانم عاشق دستهام هست و روزی هزار بار میخوردشون همین دستها ٨ ماه پیش! ...
18 اسفند 1392

پیش به جلو

دقیقا روز ١٢ /١٢/١٣٩٢ من یاد گرفتم که سینه خیز برم و به این ترتیب خیلی راحت برای خودم همه جا رو میگردم البته در این بین راه ساده تری هم یاد گرفتم که توان و  زمان کمتری میخواهد برای گشت و گذار بله با کمی قل خوردن مثل یک توپ! دلم میخواست دستم به اسباب بازیهام برسه خب! دیدم ناراحتی فایده نداره کمی فکر کردم و دست به کار شدم خیلی سخت بود دیگه نمیتونستم کمی گریه هم چاشنی کار کردم اما مامان دوربین دستش بود نمیتونست به من کمک کنه اما یک انگیزه منو به جلو کشید و اون موبایل بود   ...
18 اسفند 1392

هشت ماهگی

در هشتمین ماه زندگی هنوزم فقط و فقط میشینم و هیچ حرکت دیگه ای بلد نیستم مثل سینه خیز و چهار دست و پا رفتن فقط الان ٤ تا دندون دارم که حسابی منو در امر خوردن کمک میکنند اینم عین چهار تاش! خواب شبم هم ساعت ٧.٥ شروع میشه تا ٧صبح ! در این روزها فقط دوست دارم بغل باشم و یکی منو راه ببره گاهی که نشستم و دستم به هیچ کس نمیرسه که خودم رو بندازم تو بغلش اگه داداشی از کنام رد بشه پاهاشو میگیرم و ازش میخوام که بغلم کنه اما نمیتونه که! این روزها داداشی میگه من مهرسا رو اندازه همه گلها و ستاره ها دوست دارم چون مثل فرشته اس منم خیلی دوستش دارم چون خیلی مهربونه همه اینها که خوندید در مورد من بودن؟ من و میگید دیگه؟ در آخرین...
29 بهمن 1392